رستوران یا غذایی که دوست داری جستجو کن

داستان حمید سپیدنام قسمت دوم

داستان حمید سپیدنام قسمت دوم


روزای اول خیلی دلتنگ و دلشکسته بودم. همش با خودم می گفتم چرا اومدی انگلیس؟ نونت کم بود آبت کم بود چه کاری بود آخه؟ چون کریسمس بود نمی تونستم برم جایی برای کار اپلای کنم. برای همین بیست روزی رو از جیب می خوردم و با توجه به ضعیف بودن زبانم نگران بودم که نکنه نتونم کار بگیرم، تا اینکه رفتم برای کار در یکی از آژانس‌های کاریابی درخواست کار دادم و امتحانی رو شرکت کردم و خدا رو شکر قبول شدم. برای کار ساعت پنج پوند که تقریبا مینیموم حقوقی بود که می شد گرفت ولی از هیچی بهتر بود.
 البته چون کار کارگری نبود شروع خوبی محسوب می شد، همینکه باید کراوات می زدم و خوشتیپ می رفتم سر کار خودش دنیا بود. بعد قبولی رفتم دبنهامز و یک پیراهن و کراوات شصت پوندی خریدم که خیلی خوشگل بود. اون موقع شصت پوند برای پیراهن خیلی زیاد بود و هنوز فکر می کردم بابا قدرت خرجمو می ده یا مامان مهین برام می خره و هیچ تصوری از نوع زندگی در انگلیس نداشتم. نمی دونستم اینجا وقتی یک نفر برات یک نوشیدنی می خره فکر می کنه دنیا رو بهت داده و زندگی در شهر بورنموث دنیای متفاوتی داره. رفتم خونه و کم کم آماده شدم برای رفتن سر کار، پوزیشن ورود دیتا بود.
راستی به لحاظ غذایی هم اولش مشکل داشتم و پنج شش کیلویی در یک ماه کم کردم. یادمه وقتی صابخونه که اسمش مکس بود رو دیدم تیپمو که دید گفت که وضع این خوبه و اتاق رو کمی گرونتر بهم داد ولی همینکه حسین برادرم در اتاق کناری بود خودش کلی بود و باعث می شد کمتر دوری ایران رو حس کنم. ادامه دارد...

1398/11/01